روزگار
روزگاری پیرمردی بود که از خرپف زنش هر روز به او شکایت میکرد پیرزن باور نمیکرد و میگفت بهونته. تا اینکه شبی پیرمرد خرپف زنش رو ضبط کرد و صبح منتظر ماندکه مدرک نشون بده اما زنش هیچ وقت بیدار نشد. اون صدای ضبط شده لالایی شب های پیرمردشد
نظرات شما عزیزان:
.gif)
وگرنه نمی دونستم بعضیا میخواستن با چی ثابت کنن بزرگ شدن !
آمدی آندم به دیدارم که دیگر دیر بود
گفتی از ماندن ولی رفتن مرا تقدیر بود
تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم
صدایم میکنی اما در آغوش کفن خوابم
هیچ اتفاقی نیفتاد.....
فقط حسرت همین وقتا
رو خوردم که چرا به جاش کاری دیگه
نکردم....
دیگه نمیزارم اینطوری بشه....