امروز...
امروز خاطراتت را سوزاندم ! اما بوی خوش هیزمش بیقرارم کرد ... !!!
امروز خاطراتت را سوزاندم ! اما بوی خوش هیزمش بیقرارم کرد ... !!!

به سلامتی پسری که به دوست دخترش گفت : روزی که جلوی دختری غیر از تو زانو بزنم . . . روزیه که بخوام بند کفش دخترمون رو ببندم . . . به سلامتی . . .

گفتي اگه يه روزخواستي گريه كني بروزيربارون كه نكنه يه نفراشكاتوببينه بهت بخنده گفتم اگه بارون نيومدچي؟ گفتي اگه چشمه قشنگ توبباره آسمون گريه اش ميگيره گفتم يه خواهش ازت دارم اگه چشماي من خواست بباره لطفاتنهام نذار گفتي به چشم حالاامروزمن دارم گريه ميكنم اماآسمون نميباره توهم اون دوردوراايستادي وداري بهم ميخندي....

عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده .. امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ! و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم! و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست… و غمــت سـهم ِ مــن!

خــــــــــــدای من ! نه آن قدر پاکم که کمکــــم کنی و نه آن قدر بدم که رهـــایم کنی … میــــــــان این دو گمم ! هم خــــود را و هم تــــــو را آزار میدهم … هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنـــــــــی باشم که تو خواستی و ... هــــــرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهـــــــایم کنی … آنقدر بــی تو تنهــــــا هستم که بی تو یعنی “هیــــچ” یعنی “پـــــوچ” ! خـــــــــدایا هیــــــــچ وقت رهـــایم نکن

ســـیـــگارمـــــــــــــ چــه زیبا کام میدهد او تا صبح پیراهن سفیدش را برایم میسوزاند و من از لبــانش بوســـه ها میگیرم . چه لذتی میبرم از این رفاقت بی منت او از جان مایه میگذارد و من از عمـــــــــر

خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت تو به حق تنهاییت او را در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش مگذار

....خدایا.... خیلی ها دلمو شکستن ، دیگه تحمل ندارم! شب بیا با هم بریم سراغشون... من نشونت میدم، تو ببخششون...!!!

نبار باران ، عاشقانه اش نکن بغضم را نترکان ،خاطرات را زنده نکن من و او دیگر کنار هم نیستیم او زیر چتر دیگری و من خیس خاطراتم

دستاشو مشت کـرده بود … پرسـیدم توی مشتت چـیه؟ گفت : خودتـ نگـاه کن دستاشو گرفتم و آروم باز کردم … توی دستاش چیزی نبود !!! گفتم : چیزی نیست کـه …! دستامــو که توی دستاش بود فشـــرد و گفت: نبــود…!!! ولی حــالا که هست!!!!