اشک

دیشب با خدا دعوایم شد.با هم قهر کردیم... فکر کردم دیگر من را دوست ندارد رفتم گوشه ای نشستم. چند قطره اشک ریختم وخوابم برد. صبح که بیدار شدم.مادرم گفت: نمیدونی از دیشب تا صبح چه بارانی می امد


[ چهارشنبه 02 مهر 1393 ] [ 09:19 ] [ sadeghfarhani615 ] [ ارسال نظر(1) ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران